شبــــــ خوابیـــــدی تو تختتـــ ، هـــی قلتـــــ می خوریــــــ...!

بعــــد گوشیتـــــو بر مـــی داریـــــ مـــی نویســـی خوابــــم نـــمی بره...

ســــرد مــی شـــی، بغضــــ مـــی کنیــــ !

مــی بینـــیــــ هیچکســــ و نــــداری که اینـــــو واسشـــــ بفرستیـــــــ...
 
 
 
 
 
 سالها بعد
 
 
من در کنار یک مرد زندگی میکنم ،
 
مردی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه،

 
مردی که شاید من زنِ روياهاش باشم اما ،
 
 
اون هیچ وقت مرد رویاهای من نمیشه چون ،
 
رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ...

 
جسمم کنار اون میخوابه اما ،

افکارم در کنار تو .


ســـالهـــا بعــد

بي هوا وقتی یادت ميوفتم ،

... فقط به این فکر میکنم که خوشبختی یا نه!؟ ....

شاید اسم تورو گداشتم روی پسرم ،

سالها بعد ،

من زنیم که از عذاب وجدان داره ميميره ،

زنی که به تو فکر میکنه اما ، کنار یک مرد دیگست ،

زنی که به دوست داشتن های مرد دیگه پاسخ میده اما ،

نه از ته دل ...


ســالـــهــا بـــعــد

وقتی همه خوابن ،

ميرم تو آشپزخونه و یه سیگار روشن میکنم ،

تو اون نور کم سوي چراغ خواب به تو فکر میکنم ...

از سیگارم کام های عمیق میگيرم ،

و به این فکر میکنم که زندگیم چجوری میشد اگه تو همسرم بودی ؟

در حالی که دارم تو فکرت غرق میشم ، سيگارم رو به اتمامه ،

و من ،

با عذاب و با دلی پر از غم ،

باید برم کنار مردی بخوابم که همیشه ارزو میکنم تو جای اون بودی ...

سالها بعد این موقع ،

تو کنار کسی هستی که دوستش داری اما ،

من کنار كسيم که ،

فقط باهاش هم خونم ...


ســالــهــا بعــد

زنیم با موهای سفید و چهره ای خسته ...

زنی که خیلی ها ميشناسنش اما ،

اون با هیچکس جز یاد تو آشنا نیست
 
.....