فکر وذکرم همه این بود که نوکر باشم


سگ قلاّده گلاویز  دم در باشم

 

فکر وذکرم همه این بود که مجنون باشم


دائم الخمرمی، ازساحل کوثرباشم

 


من همین  یک دوسه روزه نشدم عاشق تو


مبتلای غم عشق تو،من از ذرباشم

 

من ملک بودم وفردوس نشین  بودم وبعد


آدم آورد،که گریان تودلبر باشم

 

شأن نام تو، به روی لب من بودن نیست


توسلیمان ومن آن مور محقّر باشم

 

لقمه نانی بده ،تامزّه بگیرددهنم


آتشم زن که چنان شعله ی منبرباشم

 

بی محلّی بکنی،دادکشم،شکوه کنم


چون،نه هم ظرفیت جون ،ونه قنبرباشم

 

تو به دادم نرسی،می روم ازدست،حسین


مستغاثٌ بک ارباب ،که بهترباشم

 

گربناهست،مرادست کسی بسپاری


بهترآنست،غلام علی اکبر باشم

 

من که بی دعوت وسرخود،نرسیدم به حضور


من سفارش شده ی حضرت مادر باشم

 

مادرت داد به من درس حسین جان گفتن


مادرت یاد به من داد،که نوکر باشم